پروانه وار
7/4/1387 :: 5:36 عصر
کاش دلم اسیر تنهایی ها نبود
بی کس نبودم و فردا برایم بی معنا نبود
چشم در خیال داشتم و به شکر خواب
چشم نازم را خبر از شب زنده داری از بهر بی وفا نبود
مسخ نبودم به نفرین زمانه ،اجل ارزویم نبود
ارزوهای صورتی ام را رنج درماندگی ها نبود
سخت نبود برایم رهایی ز غمکده
دلم زندانی چشمان بی مهر فریبا نبود
کی میرسد ان روزهای نارنجی ،کجاست
که مرا چاره گذر از شهر نا مردهانبود
16/3/1387 :: 8:36 صبح

30/2/1387 :: 2:33 عصر
قطره اشک من افتاد به روی تن موج
موج به خود گفت که این چیست که افتاده ز اوج؟
با سوالی پر از احساس ،پر از سوزش اشک
جستجو کرد چشمه زیبای آغشته به این گوهر گرم
دید آشفته پریشان شده پروانه خوش رنگ وفا،
آن جگر گوشه عشق ،ناجی شمع،یار رویایی گل،
بی رمق افتاده بر صخره سرد،
می نالد از این روزگار صد رنگ پر از جور و جفا
موج پرسید؟
ای که جنست همه از طراحی خوش ذوق خدا
رنگ تو ذره ذره،خود به خود، از هم جدا،
چیست که دزدیه خنده مستانه ز لبت ،
زخم زده ،انداخته تو را کنج این صخره دژخیم بلا،که من از خشم می تازم،
مشت میزنم بر اندام او هر لحظه و ماه ؟
نیست تو را شوق پرواز گرداگرد شمع فروزان ،
آن معشوقه دیرین وطنت؟
گفتمش چه بگویم که همین واژه هم از رنگ به سویم آید،
لحظه ها نیش بد اندیش به رونق دارند،
آن شمع که معشوقه دیرین حیاتم بود ،
آتشم زد ،نگفت این همان طراحی خوش ذوق خداست .
موج مواج شکست مشت خشم انگیزش بر سرسنگ.

18/2/1387 :: 11:38 صبح
نفس هایم پر از ماتم ، حضورم سخت تر از مرگ است
نوای لبـــخند بی واژه مـــثال پایـــــــیز ، بی برگ است
گل عشقم سخت پژمرده ،دگر هرگز نمی روید
در آغوش دل سردم کسی امید نمی گوید
برای این قلب افسرده کسی شمعش نمی سوزد
کسی حتی به روی من نگاه از کینه نمی دوزد
کنارم جغد حسرت ها نشسته با لبی خندان
شده ام پروانه زندانی ،نگاه او میله زندان
ولی این دل بیمار و اشفته هنوز از عشق میگوید
هنوز هم در پی مرحم سراغ از واژه می جوید
انقدر واژه میگویم که باور باشدم هستم
هزاران شعر مستانه نویسم با دل مستم
خیال دیگر نمی بافم به جان اشک این چشمم
به پیش این جغد افسرده من امشب حیله بربستم

2/2/1387 :: 4:48 عصر
24/1/1387 :: 9:1 عصر

14/1/1387 :: 11:0 عصر
جاده اشتباهی
دیروز باز هوس پرسه در خیال کردم
دوبال نازک نارنجی ام را به صد ناز باز کردم
به اشتباه رسیدم به راهی پر از چشمهای آلوده
به جاده ای پر از نگاه های پیر و فرسوده
جاده فانوس نقره ای ام را برداشت
پیش پایم گلهای خزان زده سنگی کاشت
چشم های بیگناهم را دزدید ،
او مرا تنها ،بی کس و زشت نامید
من از او به آسمان نالیدم
شکوه کردم ، از کج دستی جاده پرسیدم
آسمان را دیدم که غرق در شرم بشد
روی او سرخ ،از سرخی گرم بشد
او به من کرم شب تابی داد
دست من باد و باران بهاری داد
او مرا پروانه آسمانی نامید
چشمهای سرخ و ارغوانی بخشید
تا بیابم راه گمگشته قصر خیالی را
تا بشویم چشمهای پیرجاده اشتباهی را
خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS

:: کل بازدیدها ::
4228
:: بازدید امروز ::
6
:: بازدید دیروز ::
27
:: موضوعات وبلاگ ::
:: درباره خودم ::
:: لینک به وبلاگ ::
|
:: دوستان من ::
عارفانه ها و عاشقانه ها
:: لوگوی دوستان من ::
:: وضعیت من در یاهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
نام: | |
ایمیل: | |
:: فهرست موضوعی یادداشت ها ::
حرفهای پروانه ای[31]
درد دلهای پروانه ای[26]
فصل امید[4]
:: مطالب بایگانی شده ::
:: موسیقی وبلاگ ::